کفش

همان‌طور که مستحضر هستید می‌‌شود ساعت‌ها درباره‌یِ روشهایِ ترغیبِ آدم‌ها بحث کرد. ولی‌ صادقانه بگویم بنده راه حل منحصر به فردی ابداع کرده‌ام که مایلم درباره‌یِ این روش صحبت کنم.

چشم، خلاصه می‌‌گویم.

می‌ گویند راهِ قلبِ مردها از شکمشان می‌‌گذرد. بنده عرض می‌‌کنم راهِ مغزِ مردها از پاهایشان می‌‌گذرد. مرد است و کفشهایش: سیاه، قهوه‌ای؛ قیصری، جلو پهن؛ با پاشنه، بی‌ پاشنه؛ بندی، بی‌ بند. اگر انتخابِ کفشِ مردی را بفهمید به سادگی‌ می‌‌توانید او را مدیریت کنید. بنابر‌این، آن رئیس حسابرسی، برایِ مثال بنده اگر افتخارِ پیوستن به شرکتِ شما نصیبم بشود، که می‌‌خواهد مدیرانِ ارشد با او همکاری کنند باید در اولین قدم از کفش‌هایِ مدیران شرکت پایگاه داده‌ها درست کند و شخصاً این پایگاه را مدیریت کند.

بله، بله؛ متوجه هستم پذیرفتنِ این روش برای شما ساده نیست.

نخیر، بنده چنین جسارتی به خرج نمی‌‌دهم با حضرتعالی شوخی کنم. حق دارید. تنها هم نیستید. بسیاری مثلِ شما فکر می‌کنند. ولی‌ بنده به شما اطمینان می‌‌دهم که در ۳۰ سال گذشته این روش یک بار هم بنده را در نگذاشته است. درست می‌‌فرمایید: مبنایِ علمی‌ ندارد، ولی‌ نمی‌‌شود ۳۰ سال موفقیت را به حسابِ بخت و اقبال گذاشت.

البته در ابداع این روش بنده از فرانک مک‌مان الهام گرفته‌ام که ۳۵ سالِ پیش معاونِ بازاریابیِ شرکتی بود که در آن کار می‌‌کردم.

اجازه بدهید ربطش را هم عرض می‌‌کنم.

بله، عرض می‌‌کردم یک روز از دفترِ فرانک به من زنگ زدند که باید با او برایِ تنظیمِ قرارداد فروش به شرکتِ جیتیدا به لویی ویل بروم. گفتم بنده قراردادها را حسابرسی می‌کنم، ولی‌ تنظیمِ قرارداد در حوزه‌یِ مسئولیتِ من نیست. گفتند معاونِ مالیِ شرکت خواسته من بروم و بلیطی دستم دادند و فرستادندم پیشِ فرانک که زودتر رفته بود.

روزِ جلسه همه چیز به خوبی پیش می‌‌رفت تا پنج دقیقه مانده به شروعِ جلسه‌یِ نهایی که یکهو فرانک گفت باید برود.

رفت و برنگشت. جلسه ملغی شد. به هتل برگشتم. فرانک برایم پیغام گذاشته بود که نگران نباشم، قرارداد آماده است.

شب فرانک سرِ شام گفت اسهال گرفته بوده است. می‌دانید اسهال علاوه بر کشیدنِ آبِ بدن عوارضِ جانبیِ دیگری هم دارد. برایِ مثال، باد معده. فرانک به دستشویی رفته بوده و چون می‌خواسته زود به جلسه برگردد به خودش فشار می‌‌آورده. دستِ بر قضا ساکنِ توالتِ کناری هم به دردِ فرانک گرفتار بوده. معذرت می‌‌خواهم ولی‌ تصور کنید چه سر و صدایی آن‌جا راه افتاده بوده است.

چند دقیقه که می‌‌گذرد فرانک می‌بیند همسایه‌اش رئیسِ جیتیداست. از کجا می‌‌فهمد؟ از کفش. فرانک مک‌مان هر وقت کسی‌ را می‌‌دید اول کفشهایش را نگاه می‌‌کرد و بعد از ناهار با رئیسِ شرکت کفش‌هایش را از بر بود: رنگ، نوع چرم، مارک، تاریخِ آخرین واکس. حالا این دو در دستشویی نشسته‌اند؛ هر دو هم می‌‌خواهند زودتر به جلسه برگردند ولی‌ هیچ کدام بیرون نمی‌‌رفته‌اند. فرانک می‌‌ترسیده بیرون بیاید؛ پشتِ سرش آقایِ رئیس بیرون بیاید. تصدیق می‌‌فرمایید شرکتی که معاونش نیم ساعت دستشویی را به اشغالِ صدایِ آن‌چه نه‌بدترش در آورده شانسِ زیادی برایِ گرفتنِ قرارداد با قیمتِ مناسب ندارد. آقایِ رئیس هم لابد می‌ترسیده بیرون بیاید، پشتِ سرش کارمندی بیرون بیاید و از آن به بعد شهرتِ شیشکی‌هایش در همه‌یِ سوراخ سنبه‌هایِ شرکت بپیچد.

دستِ آخر فرانک که طاقتش طاق شده بوده، می‌‌گوید، «لامصب، سٔسِ پاستایِ ناهار معده‌ام را به هم ریخته.»

– معده‌یِ من رو هم.

بیرون می‌‌آیند، به اتاقِ رئیس می‌‌روند و قرارداد را تنظیم می‌‌کنند.

به این ترتیب فرانک مک‌مان میخِ یک قراردادِ ۸ میلیونی را در دستشویی کوبید؛ آن‌هم ۳۵ سالِ پیش، با چکش کفش.

از آن به بعد بنده هم همیشه به کفشِ همه‌یِ مدیرانی که باهاشان کار کرده‌ام دقت کرده‌ام. یکی‌ دو بار هم در دستشویی کنارشان بوده‌ام ولی‌ خب من فروشنده نیستم، معده‌ام هم شکر خدا خوب کار می‌‌کند.

بله، متوجّه هستم معاون امور مالی‌تان زن هستند. بسیار کاردان و جذاب هم هستند. خانم‌ها را نمی‌‌شود از رویِ کفش شناخت. آن راهِ حلِ دیگری دارد که از زنِ سابقم یاد گرفته‌ام.

آهان، خودتان خبرم می‌‌کنید. نه سوالی ندارم. فقط خواستم خدمتتان بگویم که شما حتما کفشِ بندیِ سیاه می‌‌پوشید. اشتباه نکنم جانستون و مورفی. این جور مدیرها خیلی‌ زحمت می‌‌کشند، برای همین خیال می‌‌کنند خیلی‌ می‌‌فهمند، ولی‌ همیشه از بقیه عقب می‌‌مانند. برایِ همین همیشه فکر می‌‌کنند بهشان ظلم می‌‌شود.

کفش‌تان را عوض کنید. جان لاب بپوشید. قول می‌‌دهم از مدیریتِ کارگزینیِ یک شرکتِ ۵۰ نفره مدیریتِ یک شرکت ۵۰۰۰ نفره را به شما بدهند.

Advertisements

یک دیدگاه

    • قصه بیش از آن‌که دربارهٔ‌یِ شیشکیِ ۸ میلیونی باشد دربارهٔ‌یِ کفشی است که چکش می‌‌شود ناخدا.

  1. چند بار این تراژدی امید را خوندم و با صدای رسا خندیدم. لحن قشنگی داره.
    کدوم راه حل منحصر به فرد؟ مگه نمی دونید که یکی از راههای قلب و مغز خانمها از کفش آقایون می گذره؟ هاها.
    عجب مصاحبه گر پر حوصله ای هم بوده طفلک.
    این داستان ذات آدم ها را نشون میده. جمله ای که بار قبل نوشتم: دقایقی قبل آنچنان و دقایقی بعد اینچنین دوباره به ذهنم اومد.
    دقایقی قبل در تقاضای افتخار ورود به شرکت و دقایقی بعد مگه شما چی هستید ,یک شرکت پنجاه نفره واین حرفها.
    اما تکنیک نوشته ها زیباست.
    و البته با کفشتان را عوض کنید موافقم به شدت …هاها.


دیدگاه‌بازی

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s