مرفین‌نامه

همه‌اش تقصیر لوران است. همیشه همه‌چیز تقصیر لوران است. خودش هم می‌‌داند. می‌‌خندد پدر‌سگ. به من می‌‌خندد. تخمی‌تر از این نمی‌‌شود که یکی‌ مثلِ لوران به آدم بخندد و آدم نتواند جوابش را بدهد.

زرشک!

ریزخند‌هایِ لوران توی سرش بخورد. جواب هیچ‌کس را نمی‌‌توانم بدهم. چشم‌هام را بسته‌اند. دست دارم، ندارم؟ و دهانم، دهانم باز نمی‌شود. نکند تا ابد همین‌طور بمانم؟ گه بزنند به آدمی‌ که کله‌اش خنده‌ی لوران را یادش می‌‌آید، اما دهانش را دوخته‌اند و زبانش تکان نمی‌‌خورد. یخ می‌‌کنم. خفه‌خون گرفته‌ام رسما.

تبریک عرض می‌‌کنم.

لوران همیشه می‌‌گفت همه‌یِ مشکلاتِ دنیا زیرِ سرِ کله‌یِ پوکِ آدم‌هاست. باسنِ ژولی را نیشگون می‌‌گرفت و می‌‌گفت، تا این هست آدم فکر کند که چی‌؟ اصلا به چی‌ فکر کند؟ ز‌رِ زیادی می‌‌زند این لوران. من فقط می‌‌خواهم بگویم چی‌ شد. همین. ولی‌ نمی‌‌توانم.

داد می‌‌زنم.

افشاردوست می‌‌گفت تا با ترست نخوابی، تا با اون یکی‌ نشی‌، نمی‌‌تونی از خجالتش در بیایی. افشاردوست آخر هفته از خجالتِ یکی‌ دو حوری در می‌‌آمد و من همیشه فکر می‌‌کردم از زن جماعت می‌‌ترسد و از بدکاره‌ها بیشتر.

این‌ها به تو نیومده ستوان سولاخی.

بسیار خوب جناب سرگرد: من می‌‌ترسم، پس داد می‌‌زنم. طرح عملیاتیِ خوبی نیست، درست، ولی‌ شما جایِ من بودی چی‌ کار می‌‌کردی؟ نگو با ترست بخواب؛ شما که خودت به کمتر از اون مومشکیِ لنگ درازه راضی‌ نمی‌‌شی از من نخواه با این ترسِ پیرِ سگ بخوابم.

لوران می‌‌پرسد برنامه سیخی چند؟ این‌جا مالیه. هر چی‌ اتفاق افتاد همون میشه برنامه.

همه چیز تقصیرِ لوران است؛ با آن‌ بی‌ برنامه‌گیش؛ بی‌ خیالیش. مردک تو عمل هم می‌‌کنی‌ همین‌طور عمل می‌‌کنی‌؟ اصلا کدام مشنگی به تو مدرکِ جراحی داده؟ لوران می‌‌خندد. سرش گرم شده است. ودکا سرش را گرم می‌‌کند. چو انداخته است که ودکاهاش را در سردخانه‌ی بیمارستان، لابد کنار جسد‌ها، قایم می‌‌کند تا کسی‌ بو نبرد. هیچ‌کس به ودکا‌هایِ دکتر لوکلرک ناخنک نمی‌‌زند؛ حتی ژولی که ۱۰ سال است با لوران می‌‌خوابد و هر‌جا لوران برود می‌‌رود.

نصف بیشتر همین‌ها که لنگ و پاچه‌شان را به بدنشان بخیه زده‌ام یک مشت انصارچیند. این بیمارستان را بزنند که چی‌، عقل کلّ؟

کون لق افشاردوست و کم کردنِ رویِ ترس. من می‌‌ترسم. می‌‌ترسم دیگر نتوانم حرف بزنم. در مالی‌ هم ترسیدم. آن‌جا هم باید دمم را می‌‌گذشتم رویِ کولم و می‌‌آمدم. مگر افشاردوست چی‌ شد؟ عمودی رفت افقی برگشت. بامزه این بود که از گلوله نمی‌‌ترسید؛ یعنی با مرگ ترس را هم تسخیر نکرد. افشاردوست باید در بغل زهره می‌‌مرد؛ همان مومشکیِ لنگ دراز که بهمن ۵۷ آمده بود پیشش که نجاتم بده. البته این نظریه من است؛ نه احمق؛ نظریه نه، فرضیه. آهان فرضیه. فرضیه، فرضیه ….

فرضیه: لوران هم مرده است، مثلِ من؛ یعنی مثلِ من مرده است. دهانش را دوخته‌اند و دیگر نمی‌‌تواند بخندد و مزه بریزد. اما الکی‌ نمرده است؛ برای چیزی مرده است بیشتر از ویارِ یک فرمانده انصار که چون دلش می‌‌خواسته به کافران فرانسوی ضربِ شصت نشان بدهد، بیمارستانِ بی‌ دفاع را خمپاره‌باران کرده است. مثلا آن کوهِ چربی‌ که آن شب داشت عمل می‌‌کرد حتما میانِ انصارچی‌‌ها کله گنده‌ای بوده برایِ خودش و از بیخ گوش فرانسوی‌ها، مرده شورشان را ببرند با آن عملیات کردنشان، آورده بودندش بیمارستان عملش کنند. لوران هم مرده است و موقعِ مرگ با چاقو رگ گردن آن بشکه را هم بریده است. کون لق سقراط و قسمش. از این‌که تخت به تخت دنبال بشکه بگردند و ببینند همان‌جا که خمپاره زده‌اند مرده است دلم خنک می‌‌شود و داد زدن یادم می‌‌رود. چه قدر قشنگ می‌‌شد اگر به لوران تیرِ خلاص هم می‌‌زدند. از خشم. و لوران که مست بوده یادِ باسن ژولی افتاده بوده حتما که محکم و قلمبه است.

مردن سخت نیست؛ مرده بودن چرا.

این‌ها چیز‌هایی‌ است که می‌‌خواهم بگویم و نمی‌‌توانم و می‌‌ترسم هیچ وقت نتوانم.

Advertisements

یک دیدگاه

  1. سلام و درود گرامی
    وقتی میخوندم حس میکردم دارم مونولوگهای ی فیلم نامه رو میخونم ـ مرسی
    نتونستم ارتباط بین واژه ها و جمله های مابینِ پاراکراف ها رو متوجه بشم (زرشک، تبریک عرض میکنم، داد میزنم)
    با وجودیکه هیچ اطلاعی از بعد از مردن در دست نداریم اما کاملن موافقم ک مرده بودن سخت تر هست .
    سلامت باشی و نویسا

    • این نوشته تک‌گویی (منولوگ) فیلمنامه نیست. کسی‌ میان زنده و مرده بودن دوپاره شده است و این دو پاره با هم گفت‌و‌گو (دیالوگ) می‌‌کنند: پاره دوم از وضعیتِ پاره اول تعجب می‌‌کند (زرشک)؛ به او طعنه می‌‌زند (تبریک عرض می‌‌کنم.)، و از او انتقاد می‌‌کند (گه‌ بزنند به آدمی‌ …).

  2. این مرفین نامه مرا کشت از شش جهت
    حالا از اینکه چه تمیز و چه زیباست نگارشش می گذرم.
    به این نتیجه هم می رسیم که تا با ترست مواجهه نشی مسآله ات حل نمی شود که نمی شود.
    و بیرون گود هم منشین و بگو لنگش کن.
    حالا کیا میگن:چی چی رو مواجهه و برو حالش رو ببر و زندگیت را بکن؟
    روشنفکرهای ما ؟وبلاگ نویسان این مبارزان غیور؟شاید هم هیچکدام و تنها همین داستانک.
    من که نفهمیدم بلکه عاطفه بفهمه ..هاها
    نفهمیده کیف کردم.

    • این‌که چه کسانی‌ در مرده بودن غوطه می‌‌زنند مهم نیست؛ چه مبارز راه آزادی باشند با دستورالعمل‌های راهبردی درباره‌ی نبرد با تاریکی‌ و پلشتی در تختخواب، چه روشنگر و روشنفکر که تا قهوه‌ی ایرلندیشان را ننوشند و به هزار ترفند حالیتان نکنند که پیش از دیدار شما با برنار لوی درباره‌ی خیزش نابهنگام اسلام سیاسی در پاکستان یا افغانستان یا مصر یا تونس یا هر کشور بلازده‌ی دیگر که نام مسلمانی به یدک می‌‌کشد گپ می‌‌زده‌اند. مهم این است که گفت‌و‌گوی مردگی را به جای گفتمان رهایی در پاچه‌مان نکنند.

      عاطفه؟

      دوشیزه‌ای در دهی‌ باردار شد. از او پرسیدند پدر بچه کیست؟ گفت مرشد هاکویین. نزد هاکویین رفتند و گفتند شرم بر تو. گفت، که این‌طور. بچه که به دنیا آمد به هاکویین گفتند بگیرش و بزرگش کن. بچه را گرفت و گفت که این‌طور. چند ماه بعد دختر مقر آمد که پدر کسی‌ دیگر است. پیش هاکویین رفتند و عذر خواستند و بچه را خواستند. بچه را پس داد و گفت ….

  3. ممنونم از پاسخ.

    در حال خوندن وبلاگ بدر و هلال بودم که به کامنت های شما و عاطفه رسیدم
    و ماجرای خروس که موجب خنده ای شد و ای عجب گفتنی.

    • بزرگی‌ گفت، کسی‌ که می‌‌گوید زیاد می‌‌داند شاید بداند؛ شاید نداند، چون هیچ‌کس نه می‌‌داند و نه می‌‌تواند بداند زیاد چیست و کم کدام است. پس به او بگویید می‌‌دانی‌ و بخواهید نشان دهد همه‌ی آن‌چه می‌‌داند به چه کار می‌‌آید. کارآمدی تیزاب لاف است و سنجه‌ی اندیشه. اگر به کار آمد چه باک که کم است و اگر نیامد چه افسوس که زیاد است.

      • قشنگ می نویسید,خلاصه,مختصر و مفید.
        «کارآمدی تیزاب لاف است » را باید قاب طلا گرفت .
        راستی رفته بودیم کنسرت کالاهان ,در فاصلۀ یک متری درست روبرویش ایستاده بودم .
        درست می گفتید:نرم می خواند و انگار در دنیای دیگری بود .حال غریبی که از چشمانش پیدا بود.
        و من باز نفهمیده لذت بردم !
        نوع نوشتن شما هم همینطور لذتبخش و وجدآور است.

  4. نوشته قوی و جذاب بود ولی اگه برای جانان توضیح نداده بودی امکان نداشت بفههمم چی به چی است
    که این طور


دیدگاه‌بازی

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s